بایگانی ماهیانه: اردیبهشت ۱۳۹۰

تو ایمیلم یه نامه از طرف خدا بود

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛
اما تو خيلي مشغول بودي.
يک بار مجبور شدي منتظر بشوي ادامه‌ی خواندن

توله سگها

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: ” توله های فروشی “.
چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، ادامه‌ی خواندن

چراغ ها خاموش شد

هر دو پير و خسته مثل بقيه شب ها از پنجره خيابان و مردم را نگاه مي کردند:
اولي: آن خانمي که با تلفن همراهش صحبت مي کند چقدر شبيه دختر من است فکر کنم 3 سالي شده که نديدمش دومي: آقايي که کنار آن ماشين سفيد ايستاده درست مثل سيبي است که با پسر من نصف کرده اند اولی: تو هم که هر روز چهره های متفاوتی را به جای پسرت نشان می دهی به نظر من قیافه اش را کاملا فراموش کردی! مستخدم خانه سالمندان وارد می شود: برای امشب کافیه و و قت خوابه
چراغ ها خاموش شد

آرش

کاري بايد مي کرد که در توانش نبود و دستانش و پاهايش به لرزش درآمده است فرياد مي زد و از ناتواني اش گريه مي کرد ناگهان به شناسنامه اش نگاه کرد نامش آرش بود و زادگاهش ايران پس با تمام وجود کمانش را کشيد و رها کرد.

تو خود دعایی

بار الاها تو تنهائی و نمی خواهی دیگران تنها باشن
حتماً تنهائی سخته و تو نمی خواهی کسی تنها باشه حتی اگر به قیمت آن باشه که تو همیشه پیش آنها بمونی
خدایا تنهایم و تو نیز تنها  و مطمئنم که تو باید الان در کنار من باشی و با من گریه کنی
ادامه‌ی خواندن

نیکی و مهر

نیکی ذهن انسان را از اندیشه های بد و رنج آور  پاک می کند.نیکی ذهن انسان را از اندیشه های مختلف پاک می کند و در نتیجه از رنج های مختلف می کاهد.نیکی کردن به دیگران کمک می کند که بتوانند راحت تر به ما نیکی کنند. ادامه‌ی خواندن

خدا خیلی پایین است

کشيشی در روستائی از مناره کليسا بالا می رفت تا به خدا نزديک تر شود و می خواست مانند موسی کلام خدا را به گوش اهالی روستا برساند روزی تصور کرد صدائی می شنود پس فریاد زد خدایا کجائی ؟ من صدایت را به وضوح نمی شنوم و همان صدا آمد که من این پايين هستم . میان بندگانت. تو کجائی؟

دخترک سیب فروش

چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.
در سخنرانی، بحث طولانی می شود، طوری که حرکت هواپیما نزدیک می شود که این مسئله باعث می شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، ادامه‌ی خواندن

امیر کبیر گفت نه

شمشير را كشيد، نوكش خيلي تيز بود، تيغه اش مي درخشيد، همان بود كه مي خواست. اين بار مي خواست كه اميركبير را به سلامت از حمام بيرون بياورد.
اميركبير نگاهش كرد، گفت: نه.
مثل هميشه شمشير را پاك كرد.
قطره هاي خون توي پاشويه خزينه چكيد.
بوم نقاشيش سرخ شد.

نامه ای به پدر

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : ادامه‌ی خواندن