بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۹۰

می دونی من کی هستم ؟ ( جالب )

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. میدانی با کی داری حرف میزنی؟»
کارمند گفت: «نه!»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم احمق!»
کارمند با لحن ملایم گفت: «و تو میدانی با کی داری حرف میزنی احمق؟!»
مدیر اجرایی گفت: «نه!»
کارمند جواب داد: «خوبه!» و سریع گوشی را قطع کرد!

مصاحبه شغلی خنده دار

در حین مصاحبه شغلی برای استخدام در یک شرکت، مدیر منابع انسانی از مهندس جوان صفر کیلومتری که تازه فارغ التحصیل شده بود پرسید: «حقوق مورد انتظار شما برای شروع کار چیست؟»
مهندس جوان گفت: «75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «نظر شما در مورد 5 هفته تعطیلی، 14 روز مرخصی با حقوق، بیمه کامل درمانی، خودروی شیک مدل بالا و مزایای ویژه چیست؟»
مهندس جوان با تعجب از جا پرید و پرسید: «شوخی میکنید؟!»
مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما اول خودت شوخی را شروع کردی!»

ببار ای باران

ببار اي باران ببار
ببار اي باران ببار
ببار ببار كه از دل من مي باري
تو هم مانند من بي دليل در بهار مي باري
تو مانند من از خزانت ماه ها گذشت و بعد مي باري
آري خزان در لحظه ها نمي بارد
آري خزان در لحظه ها نمي بارد
مي بارد هر دم كه آغوش خود را بي نگاه مي بيند
ببار آرام جانم ببار
گويي كه خود مي بارم ببار
ببار كه غم در دل بيداد مي كند
ببار كه نگاه ابر درونت را پاره مي كند
ببار كه خون جگر رسواي عالمت مي كند
ببار تا اين عقده بي صدايي با رعدهايت جولان كند
ببار تا خاك پاي مريدان به اشكهايت صدايي كنند
ببار اي باران ببار
ببار كه در اوج آسمان بيداري
ببار كه بيداران را شب و روز تو ياري
ببار كه از باريدنت ببارد اين دل
ببار كه از باريدنت جان به جانان تقديم كنم
ببار تا ببارم اي باران

“علی حسینی”

 

فلمینگ

اسمش فلمينگ بود. کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد.
وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد. نجيب زاده گفت: ” ميخواهم ازتو تشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.”
کشاورز اسکاتلندي گفت: “براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.” در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد:” اين پسر شماست؟” ادامه‌ی خواندن

نگاهی متفاوت

روزی مرد ثروتمندی دست پسر بچه کوچک خود را گرفت و به تماشای روستایی برد تانشان دهد روستائيان با چه فقر ومشکلاتی زندگی م ی کنند تا او قدر زندگی ای را که دارد بداند.
مرد و پسرش به روستا رفتند و یک شب را در خانه به ظاهر محقر یک خانواده روستایی به سر کردند.
فردای آن روز که روستا را ترک می کردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسيد: خوب، پسرم دیدی روستائی ها چگونه زندگی می کردند؟
پسر گفت: آری.
پدر از پسرش پرسيد : متوجه شدی زندگی آنان چه حال و هوائی داشت؟
پسر گفت: آری. ادامه‌ی خواندن

دستش را بوسیدم

نزديک محل کارم بود که ديدمش
با سرعت دويدم به سمتش
تا به اون رسيدم دستاشو گرفتم و آوردم بالا و بوسيدم
با حالتي آرام اما مملو از تعجب به من نگاه کرد و گفت: شما؟
گفتم من شاگرد کلاس اول شما هستم و شما به من آ و ب ياد داديد
انگار دنيا رو به اون داده بودن
دستش رو گرفتم و بردم مطبم تا با هم حرف بزنيم

چه کردی با من؟…

چه کردي با من؟…
ميخواهم بنويسم…اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟…
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست…
اما براي شنيدن چه کلامي؟…
مي خواهم بنويسم…
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد… ادامه‌ی خواندن

یاد

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت :
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد ادامه‌ی خواندن

لحظه های بی تو بودن

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند …
آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم
به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی …
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و
به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم …
حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ،
مرداب تنهاست و من تنهاتر ، ادامه‌ی خواندن

هدیه کریسمس

اين داستان دو دلداده جوان به نام هاي دللا (Della ) و جيم (Jim ) است که هر چند بي چيز و فقير بودند، اما همديگر را ديوانه وار دوست داشتند.
دللا با رسيدن عيد کريسمس به فکر خريد هديه اي براي همسرش جيم مي افتد. او خيلي وقت پيش در نظر داشت براي ساعت همسرش يک زنجير زيبا بخرد چرا که جيم آن ساعت را خيلي خيلي دوست داشت. ادامه‌ی خواندن