بایگانی ماهیانه: اسفند ۱۳۸۹

مرگ یک همکار

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.» ادامه‌ی خواندن

سیاه و سفید

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود ادامه‌ی خواندن

ماهی کوچولو

ماهی کوچولوی نقره ای تازه سرشو از تخم بیرون آورده بود و داشت به هزار زور چشماشو باز می کرد دل تو دلش نبود که بتونه زودتر دنیای جدیدش رو ببینه مطمئن بود که اینجا هزاران بار از جایی که اومده بهتره .چشماشو باز کرد دور و برش پر بود از چیزایی که عین نور براق بودندومدام تو جنب و جوش؛دنبال یه راه که بتونن آزاد حرکت کنن ادامه‌ی خواندن

خواب خدا رو دیدم

پیرمرد مو سفید مهربون اومد تو اتاقمو کنارم نشست اصلا هراسونم نکرد
هوا از وجودش گرم و تازه شد
تو چشماش نگاه کردم.بهش گفتم: خدا خستم.
فقط همین؛ هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نرسید .
اومد نزدیکم دستشو کشید رو موهامو سرمو گذاشت رو شونهاش
به وضوح می تونستم نفسهای نفس بخششو حس کنم .
شنیدم که گفت من همیشه اینجام.
آنی تو خواب خوابم برد.شاید چندین سال بود به این آرومی نخوابیده بودم.

ارسال مطلب : فرشته

من که دریای نیازم

خدای مهربانم
درگاهت را جای دست یافتن به همه خواسته هایم  و محل بخشیدن همه نعمتهایی که دارم دیده ام
تو هیچگاه از شنیدن دعای ما خسته نمی شوی  و از دادن وبخشیدن دریغ نمی کنی ادامه‌ی خواندن

نصف عمر

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، ادامه‌ی خواندن

جوان ماندن

مشاورین خانواده و روان پزشکان توصیه های مختلفی را برای زنده نگاه داشتن احساس جوانی در انسان ارائه می کنند. موراد ارائه شده در زیر از جمله این توصیه ها است که می تواند طراوت شادابی و جوانی را در زندگی شما به ارمغان بیاورد، به آنها عمل کنید. ادامه‌ی خواندن

انتگرال

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه…!
بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:انتگرال بگیر
ارسال مطلب: سمیرا

نزدیکه نزدیک

نزدیکه نزدیک……آرومه آروم….زیبای زیبا…….
اما نشونه دیگه لازم نیست
فقط دست بذار روی قلبت و احساسش کن…..
احساس کن که با هر تپش قلبت….یه حس …..یه چیزی مثل نور توی تموم رگهات جریان پیدا میکنه ….

ارسال مطلب : شبنم

نجات عشق

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و …
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود. ادامه‌ی خواندن