بایگانی ماهیانه: خرداد ۱۳۹۱

یک روز و هزار سال

دو روز مانده به پایان جهان
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم
اما یک روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یک روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟
با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید
اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
قدری ایستاد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد
که دید می تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
می تواند
او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد
اما
اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

این حقیقت من است 1

در همان نفسی که به دنیا آمدم قید همه چیز رو زدم ولی الان چیزی یادم نمی یاد
آرام و بی صدا و گریه کنان شبها را به سحر رساندم اما کسی چیزی نفهمید
هقهقه گلویم را فقط و فقط حواله قلبم کرد و چنان درد می گرفت که فریادم را حواله نفرین به زمان و مکان می کردم اما کسی نفهمید
از تنهایی رو به خدا آوردم و صبح تا شب باهاش صحبت کردم که الان برام عادت شده که با اون حرف بزنم اما کسی نفهمید
آنقدر دعا کردم و جواب نگرفتم که به دعای بدون جواب عادت کردم اما کسی نفهمید
وقتی توی تاریکی بالکن خونمون منتظر چیزی بودم که نمی دونستم چی هست هیچ کسی نگفت بیا تو هوا سرده چون کسی نفهمید که تنها هستم
وقتی برای خواستن چیزی نمی خواستم که به کسی رو بندازم و برای رسیدن به اون چیز سالها تلاش می کردم کسی به من نمی گفت خسته نباشید آخه کسی چیزی از این ماجرا خبر نداشت
وقتی عقده چیزهای نداشتم رو توی دفتر می نوشتم و از بی کسی و بی چاره ای آخرش یه خدایا شکر بی معنی می زاشتم کسی به من نگفت که امید داشته باشد . می دونی چرا؟ آخه کسی نمی دونست که من مطلب می نویسم
وقتی ستاره ها رو نگاه می کردم و اشک روی گونه هام، خاک زیر پای من رو مقصد می کرد، نمی دونستم که چی می خوام یا از خواسته هام کدوم تو اولویت هست و وقتی کسی می گفت چته؟ می خندیدم و می گفتم ساعت چنده نصف شبه؟
زمانی که تمام وجودم و لباسهایم و حتی روح کوچک و تنگم در زیر باران شرشر به زمین می ریخت کسی نبود که از غرور در حال ریختنم دفاع کنه. آخه کسی نمی دونست وقتی دلم می گیره توی خیابون راه می رم
تا حالا بدون صدا، بدون اشک و همراه با خنده گریه کردی؟ و من غیر از این نوع، اصلاً طور دیگه ای رو بلد نیستم
وقتی کاری ازت بر نمی یاد و از ناچاری می گی ” هر چی خدا بخواد ” فقط و فقط منتظر گذشت زمانی و هزار آه از لحظاتی که نمی گذره
آه و آه
وقتی بغض کودکیم برای رسیدن به الان توی حلقم جا خشک کرده فقط یه امیدی توی دلم نور  میزنه، اونم تموم شدن هر روز و رسیدن به آخر دنیاست
من الان هم نمی دونم چی می خوام
فقط وقتی بارون میاد یه حالی می شم
وقتی یه دختر کوچولو رو می بینم که توی خیابان راه می ره و باباش براش حرف می زنه گریه ام می گیره
وقتی کسی به کسی زور می گه به یه حسی می رسم که نمی دونم اگر کاری کنم قاتل می شم یا ناجی
وقتی کسی سرم داد می زنه نگام توی چشاش قفل می شه و ازش خوشم میاد و می بخشمش انگاری دوست دارم که یه بار دیگم بزنه
وقتی تنها می شم به دنبال یه چیزی یا یه نفری این ور و اون ور می رم تا ببینم برای تموم کردن این لحظات چه جوری می تونم به یه هدف جدیدی برسم یا یه کار موندگار انجام بدم
یادش به خیر آخرین واژه های نوشتم هست
یه روز به همین مطلب فکر می کنم  می خندم و می گم یادش به خیر چه روزهای خوبی بود. کاش همون روزا بود
اون روز براتون می گم که وضعم چطوره!
من خیلی زود و حتی زود تر از اونی که فکر کنی …

مسابقه زندگی

اگر حال و هوات ابری شد، با افتخار و عزت ببار و سرت رو خم نکن
اینجوری شبیه کوه آتشفشانی می شی که گاهی به خودت و همه ثابت می کنی، به داغی های درونت بی خیال نیستی و پرتشون می کنی بیرون
گاهی ابر و کوه شو اما سرت و رو خم نکن – این اعتقاد زندگی من هست – برای همه مشکلات وجود داره، مگه کسی می تونه منکر این بشه؟،
به پول و ثروت نیست، به اخلاق خوب و بد نیست، برای همه هست. نحوه روبرو شدن با اون خیلی مهمه
باید برای کشتی زندگی امون بهترین ناخدا باشیم وگرنه این کشتی رو رها کردن اشتباه بزرگی هست، باید این کشتی رو با افتخار به ساحل رسوند حتی اگر درب و داغون بشه، حتی اگر دکل اون آتش بگیره.
باید به همه اونهایی که تو ساحل ایستادن و نگاهت می کنن، بگی که مثل یه سرو تنومند این کشتی رو به ساحل رسوندی
کشتی های زیادی با تو راه افتادن اما همشون به ساحل نرسیدن
یادت باشه افتخار پیروزی فقط به اول شدن توی مسابقه نیست، افتخارش به این هست که تا آخرین لحظه مسابقه جنگیدی و مسابقه رو به اتمام رسوندی.
جانانه جنگیدن در مقابل یک حریف سنگین و سرسخت باعث می شه که حریف بعد از شکست تو، بیاد و برات دست بزنه، بیاد و دستت رو بالا ببره
مسایقه زندگی رو بی خیال نتیجه برد و باخت آخرش بشید اما بی خیال مسابقه دادنش نشید
این حرف ها چند روزی بود تو دلم مونده بود

مجنون نمازش را شکست …

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

مرتضی عبداللهی
منبع: سایت دوست خوبمون برگریزان http://bargrizan.ir/weblog/

این حقیقت من است 3

چه حس قشنگيه وقتي که داري گريه مي کني تنها باشي
چه حس قشنگي هست وقتي گريه کردنت تموم مي شه به اين ور و اون ورت نگاه کني که مطمئن بشي واقعاْ هيج کسي نديده
چه کيفي ميده که وقتي همه کس خودت رو از دست دادي اما فکر کني که خب عيبي نداره خدا که هست اما توي يه هوايي باشي که ندوني آيا واقعاْ خدا هست؟ و تو اين حس بودن و نبودن خورشيد غروب کنه و تو بخوابي و باز خورشيد طلوع کنه و باز تو گريه کني و باز خورشيد غروب و طلوع و غروي و طلوع و غرو…
چه حس قشنگي هست که توي عالم يه عاشق تنها منتظر باشي تا خبري از معشوقت برسه تا ببيني زندگيش چطور شد و بعدش با يه زلزله اي که توي دلت و هيچ کسي نمي دونه و نمي تونه بفهمه بگي خدارو شکر که داره خوشبخت مي شه
چه حس قشنگيه که مي دوني داري مي سوزي اما اين آتيش سوختنت رو کسي نمي بينه و براي آرون شدن خودت پنجره اتاقت رو باز مي کني تا از سرما بلرزي
چه حس قشنگي هست وقتي داري راه مي ري يه دفعه يادش عشقت بيافتي و در حال راه رفتن سرت رو بياري پايين و قدمات آروم تر بشه و فقط نگات روي آسفالت خيابون باشه و مردم از کنارت رد بشن
آخ که چه حس قشنگيه وقتي داري به خاطر عشقت و عاشقيت مي سوزي و مي سوزي
چه حس زيبايي هست که عکسهاي قديمي رو ببيني و آروم و آروم بغضت بترکه و شکستن آرزوهات رو لمس کني باور کن زيباست
اونقدر کيف مي کنم وقتي مي فهمم تمام تنهاييام براي عاشق بودنم هست و آروم آروم با خودت بگي يوسف از دامان پاکش به زندان مي رود
واي که جه حس قشنگي هست که حس کني براي معشوقت که هيچي نشدي حداقل براي عشق يه فدايي بزرگ هستي
مي دوني دارم گريه مي کنم
آخ که تک تک سلول هاي بدنم احساس شوق و ذوق مي کنن که تو هيچي از عذاب من نمي دوني و نمي دوني که دارم مي ميرم

گل سرخ

گل سرخ … قرمز و خوشبو
عطرش تو رو مست می کنه و رنگش شوق به زندگی رو به تمام وجودت میاره

مغرور و تنهاست
گلبرگ هاش لطیف و مخملی و زیب
سا قه اش ترد و شکننده
و خارهایش … تیز و برنده

وقتی که در خاک روزگار به وجود میاد و رشد می کنه
با تمام وجود قدش و راست نگه می داره و سر شو بال
چون که توی طوفان زندگی تنها دنیا آمده و تتنها زندگی می كنه و تنها میمیره

این گل با یه چیزی خشک میشه … ذره ذره خورد میشه و به زمین میریزه
وقتی که ریشه اش در خاک دروغ و بی صداقتی کاشته بشه
با نیرنگ و ریا تغذیه شه
و آب مسموم کینه و انتقام بخوردش داده بشه

گل سرخ حریف می طلبه … رو در رو

اگه یه روزی انتخاب كردی که گل سرخ از زمین سرنوشت جدا کنی و در روح قلبت بکاری
بدون که در زمستان روزگارت سخت و محکم
و در بهار زندگیت سر سبزو با طراوت
ریشه اش عمیق عمیق
پراکنده … در ذره ذره وجودت … با عشق

گل سرخ یک رازی داره
هم زمان که اون و جلوی صورتت می گیری تا ببویی و درونت لبریز از عطر حضورش کنی
خارهاش دستاتو می خراشه و خونین می کنه

این راز گل سرخه
عشق و رنج در کنار هم

بیسکویت سوخته

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
زندگی مملو از چیزهای ناقص… و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی و…!
(( کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

ارسال کننده مطلب: مامان ترنم

عقاب

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند . ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد : چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند . نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود . شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.
در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد . برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند . در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود . پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .
سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده … و 30 سال دیگر زندگی می کند.
چرا این دگرگونی ضروری است ؟
بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم . گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم . تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم